( 08 خاش )
پلیس +10 رفتمو گواهی دیپلم و مدارکمو بهشون دادم و بعد از کارای اداریش و زدن واکسن و تعیین گروه خونیم برگه ای رو به نام برگه ی سبز بهم دادن
19 آبان 1396 تاریخی بود که روی برگه ی سبزم زده بود که باید تو اون روز به مرکز استان یعنی شهر مشهد میرفتم تا از اونجا به اقامتگاه 2ماه اموزشمون راهی بشیم
اون روزا هنوز مونده بود به آبان ماه و وقت زیادی داشتم ولی خیلی زود گذشتو موقه ی گرفتن برگ کد یا همون برگه ی آبی یا سفید رسید ! ( بعضی ها میگن برگه کد و بعضیا هم سفید یا آبی ! )
راهی گرفتن برگه کد شدم ...
به این دلیل بهش میگن برگه کد چون تعیین کننده ی کد محلیه که باید تو اون آموزش ببینی و مهم تر از همه اینه که مشخص میشه که نیروی سپاهی یا ارتش یا انتظامی !
تو راه استرس داشتمو دعا میکردم که جای خوبی باشه
رسیدم پلیس +10
بعده دادن مشخصات برگه رو بهم داد
نوشته بود :
مرکز آموزش شهید ابراهیم نوری نزاجا 08 خاش
با خودم گفتم اینجا دیگه کجاس !
از اون مسئولش پرسیدم چجور جاییه ؟ کجا هس ؟
گفت نیرو زمینی ارتش ... استان سیستان بلوچستان شهر خاش
یه لحظه هنگ کردم چون جای دوری بود اونلحظه برام !
ولی دیگه قسمت بودو خواست خدا
ولی رو برگه ی کد برخلاف برگه ی سبز به جای تاریخ 19 آبان زده بود 23 آبان !
بعد اینور اونور شنیدم که گفتن بخاطر اربعین حسینی که 18 بوده تاریخ اعزام رو عقب انداختن که بچه هایی که متفرقن برسن !
خلاصه از اینور چند روز به نفعمون شد !
چون دیرتر قرار بود بریم
روزا پشت سر هم گذشتو 23 آبان رسید
صبح زود ساعت 7 رسوندم خودمو به شهرک ابوذر مشهد جایی که قرار بود سوار اتوبوس بشیمو راهی شهر خاش
خیلی شلوغ بود
خیلی تر از خیلی !
از کل استان اومده بودن و تو یه صف خیلی طویل وایستاده بودن که منم یکم یکم جا زدمو رفتم وسطا
نفر نفر وارد می شدن داخل
خیلی طول کشید تا اینکه نوبت ما رسید
داخل شدمو دیدم بچه ها جاهای مختلف صف وایستادن که هر کدوم مربوط به جاهای مختلف بودن
منم رفتم تو صفی که زده بود 08 خاش
یه مسئول بود که برگه های سبز رو تحویل میگرفت تا اسمو تو نوبت بذاره
برگه ی منوگرفتو گفت که فردا ساعت 14 بیا ترمینال امام رضا !
بعضیا که قبل تر برگه داده بودن همون روز 23 ساعت 14 بودن ولی ماله من که دیر تر گرفت گفت فردا ساعت 14
خیلی حال داد چون یه روز بیشتر قرار بود موندگار شم !
رفتم یه دوری تو مشهد زدمو حرم رفتمو برگشتم خونمون
گفتم به خانواده اومدم مرخصی !
اما خیلی زود تموم شدو روز بعد راهی مشهد شدمو سوار اتوبوس ...
راه افتادیم بعده یه ساعت معطلی
واسه اولین بار وارد جاده ی خراسان جنوبی و سیستان و بلوچستان شدم
خیلی راه طولانیی بود
شب تو اتوبوس کلی با بچه های اتوبوس گفتیمو خندیدیمو رقصیدیم !
و شب تا 2 بیدار بودیمو حرف میزدیم
تا اینکه خوابمون برد ...
روز بعد کم کم نزدیک می شدیمو خیلی ام خسته ی راه بودیم
حدودا ساعت 6 صب بود که راننده گفت نزدیکیم
یکی از بچه ها که حالش گرفته بود گفت زود تر برس دیگه خسته شدیم!
بعد راننده گفت نترس برسی اونجا 2 ماه داخلی دلتنگ جاده میشی ! 
ساعت شیشو خورده ای بود که جلو در پادگان نگه داشت
بچه ها پیاده شدیمو دوروبرمون بیابون بودو شهر خاش هم دیده نمیشد
و یه کوه باحال به نام کوه پنج انگشتی جلو چشامون بود پشت پادگان
خلاصه ساکارو برداشتیمو وارد جایی به نام دیدارگاه شدیم
یه سرباز اومدو برامون یکم حرف زد از دوران آموزشی و این چیزا و بعد وارد پادگان شدیمو رسما شدیم یه سرباز تو تاریخ 25 آبان ...
داخل پادگان شدیمو یه محیط کاملا ناآشنا و جدید بود برام و بعد از یه سری تقسیمات بچه ها یکی یکی جدا می شدیمو به قسمتای مختلف می رفتیم
خلاصه واسه اولین بار تو زندگیم وارد آسایشگاه شدمو تختمو انتخاب کردم که روبروی در ورودی بودو زیاد داخل تختای گوشه های دیوار نبود و نورو هواش بهتر بود
بعدم وسایل استحقاقی رو بهمون دادن مث لباسو پوتینو این چیزا
و برای اولین بار با پدیده ای به نام یغلاوی یا همون یقلوی آشنا شدم !
بعد از یکم جابجایی رفتیم واسه نهار
یقلوی به دست تو صف
یکی یکی نهار گرفتیم که برنج بود با تن ماهی و با دوستانو هم گروهانیای آینده که کم کم باهاشون آشنا شدم شروع به خوردن نهارمون کردیم
به هزار دردسر تونستم برم تلفن عمومی که اونجا بود و جالب اینجاس که 6 تا تلفنه و فقط یکیش درسته و نیم ساعت باید بمونی تو صف تا نوبتت بشه ! بالاخره به خونه زنگ زدم و یه حس عجیبو غریب و حس دوری داشتم که تا تجربه نکنی نمیفهمی چیه و حتی اگه کنترل نکنی میشه بغضو میترکه و گریه ! دیدم اونجا که میگم !
خلاصه بچه ها کم کم باهم حرف میزدنو هممون بچه های خراسان بودیم که اونجا 4 تا نیشابوری دیگه هم بودن که اون اول کمی با هم آشنا شدیمو اونا تختشونو کنار من همون روبروی در انتخاب کردن که باهم باشیم
علی زروندی , امیر حسین اکبری , علی اکبر قدمیاری , مهدی حسین آبادی
چهارتاشون همشهریم بودن که بعدها شدیم رفیقای فاب دوران آموزشی
تختامون دو طبقه بود و من پایین میخوابیدم چون اعتمادی به خودم نداشتم که شیرجه نزنم پایین 
بالاهم زکریا شهدادزهی بود یه پسر خیلییی باحال که تا آخر دوره باهم هم تخت بودیم
زکریا بچه ی همون خاش بود و مرامو معرفتش تو دو ماه کم نشدو همیشه مث یه رفیق فاب کنارم بود
خلاصه طرفای عصر بود که یه سری گروه جدید از بچه های اصفهان اومدن
میگفتن بعده چند سال این اولین دوره بوده که اصفهانیا اومدن 08 خاش
خلاصه شب شدو رفتم بیرون قدمی زدمو سمت سرویسا میرفتم که از ساختمون آسایشگاه فاصله داشت
آسمون شهر خاش خیلی صافو قشنگ بود و هیچ ابری هم تو آسمون پیدا نمیشد
اما شباش ساعت 12 شب به بعد سرد میشد موقه هایی که نگهبان بودم واقعا اگه ثابت وایمیستادم یخ میزدم
امکاناتش نسبت به جاهای دیگه ضعیف تر بود ولی جمع رفقا و گروهان و حس اینکه فقط 2 ماهه و میگذره باعث میشد که بسازیم
خلاصه هر روز آموزش بود و تمرینات رژه و این چیزا و یه برنامه ی مشخص هفتگی بود که براساس اون روزارو دنبال میکردیم
ساعت 4 صب بیدار میشدیمو ساعت 21 خاموشی بود
قبل خدمت با خودم فک میکردم که مگه میشه ساعت 21 بخوابم منی که تا 1 شب بیدارم !
ولی انقده اونجا خسته میشی که دلت میخواد یه ساعت زودتر خاموشی بزنن و بخوابی
روزا یکی یکی ورق میخوردو میگذشت و هوا هم سرد تر میشد و شبایی که نگهبان شب ساعت 2 به بعد میشدم اگه جایی تو محیط بیرون بود واقعا یخ میزدم!
خلاصه بچه های گروهانمون که ترکیبی از بومی و خراسانی و اصفهانی بودیم خیلی با هم گرمای رفاقت داشتیمو همه جوره هوای همو داشتیم و برخلاف گروهانای دیگه که دعوا داشتن بین خودشون گروهان ما با اینکه از همه ی گروهانا فشار آموزشی بیشتری رو تحمل میکرد ولی دعوایی ندیدیم
خلاصه هوای خاش هوای دلنشین و آرومیه و واسه فصلی که ما رفتیم بهترین فصل واسه بودن اونجاس چون روزاش زیاد اذیت نمیشدیم
میان دوره کم کم رسید و بچه ها حالو هوای رفتن به خونه رو داشتن
ولی میگفتن خبری نیس از میان دوره ...
به روز که مسجد کلاس داشتیم بعده کلاس با دوستم مهدی حسین آبادی داشتیم برمیگشتیم که گفتن دارن اسم بچه هایی که قراره برن مرخصی رو میخونن !
اولش که باور نکردیم چون همیشه اونجا همو اذیت میکردیم با این جمله که برو دارن مرخصی میدن و وقتی طرف میرفت میدید خبری نیس! 
ما هم آروم آروم رفتیم و تو بوفه هم یه گشتی زدیم یه کیکی خوردیم و بعد که رفتیم سمت گروهان دیدیم بحث جدیه
خلاصه نشستیم اونجا
بعد سرگروهبانا ( سرگروهبان اونجا مث مربی سربازای آموزشیه و بهشون آموزش میده ) از رو لیست اسم بچه ها اسم میخوندن و تیک میزدن بعضیارو بعده نیگا کردن بهشون !
خلاصه بعد از حرف زدن و تصمیم گرفتنشون اومدن و اسم تعدادی خراسانی و اصفهانی رو واسه مرخصی خوندن
که اسم منو دوستم مهدی حسین آبادی هم در اومد 
اما اسم دو تا دوستای همشهری دیگمو نخوندن 
خلاصه سریع کوله بارو جمع کردیمو بعده بیستو خورده ای روز راهی خونه شدیم و همون مسیرو برگشتیم و لحظه ای که اومدم در خونه پدرو مادرمو دیدم یه حالی داد 
اما فقط 3 روز تو خونه بودمو بعد برگشتم اما همون سه روز واقعا سه روزه طلایی و خوبی بود
نیمه ی دوم آموزشیمون بود
بچه ها خسته شده بودن دیگه چون گروهانمون یکم سرگروهباناش سخت میگرفتن بهمون برخلاف گروهان کناریمون که وقت آزاد بچه ها خیلی بیشتر بود ! اما ما نه و همش درگیر بودیم
گذشتو گذشت تا شب اردوگاه
شبه خوبی بود اما با یه بارون عوض شد و هوا خیلی سرد شد !
ینی شانس نداریم به این میگن
تو شهری مث خاش که سال به سال بارون نمیاد دقیقا همون شبی اومد و هوارو سرد کرد که ما تو اردوگاه شبانه داخل چادر بودیم
وضع بدی شده بود صبش و گلولای تو کفشو پوتینمون بود
اون شب هم شیرینو ب یاد موندنی شد هم سردو بارونی
و این جا هم این توصیه رو میکنم به بچه هایی که قراره برن 08 خاش و اردوگاه رو خواند دید
حتما وسایل و یقلوی و تجهیزاتی که بهتون اون شبا میدن رو چهارچشمی بپایید که زیادن که دنبال قرض گرفتن از دیگرانند ! 
خلاصه روزا ورق خوردو روزای آخر رسید و اون دو سه روز آخر وقت آزادمون بیشتر شد و تونستیم چندتا عکس دست جمعی بگیریمو تو بوفه ها بگردیمو یادگاری ببریم
آخر دوره هم بعده یه مراسم جالب به نام تحلیف دوره رو تموم کردیم و روز خدافظیمون رسید
باب رفاقت بینمون خیلی گرفته بود و دل کندن از همدیگه سخت بود
روز آخری صب رفتن حتی سرگروهبانایی که باهامون سخت میگرفتن و یکم اذیت میکردن خوش اخلاق شده بودنو میخندیدن و جالب اینجا بود که همون بچه هایی که تا دیروز از فلان سرگروهبان بدشون می اومد اون لحظه های آخر میگفتن که دلشون برا همون سرگروهبان تنگ میشه و حتی باهم روبوسی و بغل میکردن
اون دقیقه های رفتن خیلی از بچه ها حالشون خراب بود چون 60 روز کنار هم بودیمو باهم خوردیمو خوابیدیمو به قول رفیقم چندتایی حمومم رفتیم خخخ
اما بعده آموزشی هرکدوممون به یه جایی تقسیم شدیمو یه مسیر جدید برامون تو یگان رقم خورد
موقه ی دادن امریه ها همه از استرس داشتن خفه میشدن !
هرکسی یه جایی افتاد ...
یکی تهران یکی اصفهان یکی مشهد یکی کرمانشاه یکی خوزستان یکی ارومیه و هرجایی تقسیم شدیم
هممون مث داداش هم شده بودیمو برا من جدایی از یه سری بچه ها واقعا سخت بود
مث حسین اصغری که با مرامو صافو صادق بود و با شوخیاش مارو شارژ می کردو میخندوند
مث علیرضا حیدری که شده بود داداشمو همیشه باهم بودیم
مث علی ظفرآبادی که خوش اخلاقیش زبون زد بود
مث محمد ملائی که مث خودم عشق فیلم بود
مث احمد عطایی که علاقه ی خفنی مث خودم به موسقی داشت
مث اسامه زارع دوست و رضا علی پرست که کپی پیست هم بودن تو شکلو ظاهر و اخلاقو خصوصیتای باحالی داشتن
مث محمد زبردست که خمار مدل حرف زدنش بودم
مث تقی دلربا که با صدا دلنشینش واسمون مداحی میخوند
مث مهدی قلعه نویی که کوچیک ترین عضو خانودمون ( گروهانمون ) بود
و مث خیلی از دوستای دیگم که اسمشونو تو دل وبلاگم واسه همیشه حک میکنم ...
این بود ماجرای خدمت رفتنو دوره ی آموزشیم که خداروشکر با خاطرات به یاد موندنی و شیرینی تموم شد
ایشالا که تو یگان هم خاطرات قشنگی بجا بمونه که واسه تعریف داشته باشم ...
اسم همه بچه هارو یادم نیس چون زیاد بودیم ولی اونایی که تو خاطرم هستو باشهرشونو می نویسم تا ابد یادگاری بمونه و بقیه هم که اسمشون نیس جاشون تو قلب ماس ...
امیدوارم شما عزیزی ام که قراره بری 08 خاش آموزش ببینی روزای خوبیو اونجا سپری کنی و اگه سختی هم کشیدی تحمل کن و مطمئن باش که بعدها برات میشه خاطرات خوب ...
فدای تک تک این رفقا و همه ی اونایی که تو جمعمون بودن 
| *علی زروندی(نیشابور) | *امیرحسین اکبری(نیشابور) | *مهدی حسین آبادی(نیشابور) | *علی اکبر قدمیاری(نیشابور) |
| *زکریا شهدادزهی(خاش) | *علیرضا حیدری(قوچان) | *علی ظفرآبادی(مبارکه اصفهان) | *محمد ملائی(گلپایگان اصفهان) |
| *احمد عطایی(سرخس) | *رضا طاهریان(کاشمر) | *حسین اصغری(قوچان) | *اسامه زارع دوست(تربت جام) |
| *رضا تیموری (فیض آباد) | *حسین خداشناس(مشهد) | *محمد زبر دست (مشهد) | *رضا علی پرست(تربت جام) |
| *سعید بیهقی (مشهد) | *مهدی قلعه نویی (سبزوار) | *جلال باروتی (مبارکه اصفهان) | *جواد دادخواه(تیران اصفهان) |
| *اسماعیل ارقبائی(سرولایت) | *محمد کاظمی(تایباد) | *ابراهیم رحمتی(تایباد) | *نعیم فرمانآبادی(تایباد) |
| *عبدالمالک زنگی زهی(خاش) | *ایمان احمدیان(قوچان) | *ابراهیم خالدی(لردگان چهارمحال بختیاری) | *حسین نیاوند (آتیشگاه اصفهان) |
| *علی محمد آرمیده(تربت جام) | *تقی دلربا(فریمان) | *جواد دادخواه(تیران اصفهان) | *علی رضایی خرمنانی(فریدن اصفهان) |
| *حامد حسین سالاری (تربت حیدریه) | *رضا ایوری (تربت جام) | *سعید یوسلیانی(نجف آباد اصفهان) | *مجید صغیری ( اصفهان) |
| *محمد کدخدا (مشهد) | *سعید پاک نژاد( مشهد) | *محمود آهنگ(اصفهان) | *بهنام صادقی(اصفهان) |