بی صدا همراهش حرکت کردم...
_چرا این قدر دور
پارک کردی رو دیگه نگفتم
_یکم پیاده روی برات خوبه..در ثانی زود می رسیدی علاف می شدی بیخودی
خدا...یعنی الان واقعا دارم میرم پیش پسرم؟ یعنی می خوام با دست های خودم بزارمش زیر خاک و تمام؟ خدا این جوان ناکام هم نبود.خردساله ناکام بود مامانه دق کردش بود خدا..این دیگه بی علت بود...
اشک هام دوباره راه خودشون رو پیدا کردن...
پیاده روی کار خودشو کرد.دوباره اشکا شروع شد
آی خدا داشتیم...ولی تا این حد؟
رفتم سمت قبرستان...تک تک اسم ها رو خوندم..کم ترین سن 20-30سال...پنج سال رو کجای دلم بزارم خدا...رفتم سمت قبر های خالی...
خدا می شه من زود تر پسرم بمیرم؟
خودم رو داخل یکی از قبر های اماده انداختم و خوابیدم...
علی سریع ب طرفم برگشت
تو چشم هاش نم اشک رو دیدم
چه قور شبیه بابامه...چیزی که الان مشخصه جای خالی بابامه.اگر بود این نبود...
_کیانا ابجی پاشو عزیزم
بلندم کرد و شروع به تکاندن لباس هایم کرد
یه شیر اب کمی ان طرف تر بود به ان جا بردم و با اب خاک ها را تکاند...دوباره حرکت کردیم اما این بار از جاده اصلی...هر چه نزدیک تر می شدیم دلم بی تاب تر میشه دل دردم شدید تر..و هق هقم بیشتر...اشکام کامل جلوی دیدم رو سد کرده بود
از دور مامانم رو دیدم که به سر و صورت خودش می زد...این مامان منه؟ چرا چند روزه این قدر پیر شده؟ قبلا خیلی جوان تر بود مثل ابجیم بعد فوت بابام شد مادر و الان الان واقعا نمی شناسمش.مامان اینا هم رسیدن..پس وقتشه..
با رسیدنم به در اصلیش صدا ها اوج گرف هم زمان کیاوش اوردن..پاهام به زمین قفل شدن..تنها چیزی که میدیدم امبولانس بود و جسد کوچک داخلش..جسد؟این قدر کوچک؟بی اراده روی زمین زانو زدم و به نقطه ای نامعلوم زل زدم اشکم بند امد حتی پلک هم نمی زدم یه نفر سریع بازوم رو گرفت و صدام زد هیچی نمی فهمیدم هیچی دنیا در حال سیاه شدن بود و همه چیز دورم می چرخید
یک سیلی محکم به گوشم زده شد
یکی با زور بلندم کرد
_طاقت بیار ابجی هنوز زوده برا شکستن
_زود؟؟زود؟
هر ثانیه فریادم بلند تر می شد
خودم رو از دستش رها کردم و به سمت امبولانس رفتم جیغ می کشیدم فریاد می زدم همه رو میزدم کنار
_برین کنار برین کنار دست به بچم نزنید نامردا دست به بچم نزنید آشغالا بچم بلاخره اومده پیشم من چند شبه براش لالایی نخوندم چه جوری خوابیده؟برید کنار برید کنار می خوام بیدارش کنم الان فیلم لاک پشت ها شروع میشه برید کنار نامردا میخوام چشم های ابیش رو بوس کنم
شالم از سرم افتاد موهام خیس بود و باد سر میامد..
همه کنار رفتن سریع رفتم جلو افراد امبولانس خواستن جلومو بگیرن اما پشیمان شدن و کنار رفتن سریع داخل شدم و پارچه ها رو از روی بچم کشید
_مامانی کیاوشم چرا این جا خوابیدی؟ چرا بی لالایی من؟ کیاوش چرا این قدر کوچیکی برا این جا
این مامان نامردت باید جات باشه
بغلش کردم
_کیا تو که این قدر سرد نبودم پسرم؟چه جوری گرمت کنم؟هنوز زخم ها رو بدن و تنته که گلم
یکی کیاوش رو ازم گرفت
_بده من بچم رو نامرد بده من بچم رو قاتل تو کشتیش کثافت بده من دست بهش نزن قاتل کیارش بچم رو بده
_کیانا
_خفه شو بده من
دستی از پشت بازوهام رو گرفتم و من رو تو اغوشش کشید
_برگشتم و شروع به زدنش کردم
_علی بگو بچم رو بده
اشک رو توی چشم های کیارش و علی دیدم..
این ها که هیچ وقت گریه نمی کردند حتی تو مرگ بابا....بدرک..بچم پیشمه من فقط اونو میخوام
علی کیاوش رو گرفت و کیارش اومد
سمت من...صدام دیگه در نمیامد..اما از ته دل فریاد زدم..
_دست به من نزن عوضی..تو پسرم رو کشتی..
_کیانا اروم باش..بچه منم بود
_دست به من نزن کثافت برو نمی خوام ببینمت...
هر ثانیه هق هقم بیشتر می شد و نفسم تنگ تر..
بچم رو گرفتم..
نگو این آخرین دیدارمونه
نگو پاییز در راهه بازی تمومه
نگواین پنجره روبه غروبه
صورتش رو غرق بوسه کردم...هرچی بوسش می کردم دل تنگیم تمام نمی شد..یعنی دیگه نمی تونم بوست کنم پسرم؟
نگو آخرین ثانیه هاست خوشی حرومه
نگو برات نگم قصه ی مردم
نگو که سهم تو برام تمومه
نگو که حقه عشق تو جنونه
نگو داری میری غصم می گیره
اخه تو نیسی کی برام شیرین زبونه؟
( شعره اگه چرت شد شرمنده ان لاین همزمان با تایپ رمان از خودم شد! )
بچم رو ازم گرفتن
_بهش بگین ای مرده شور ارام بشور این تن به دور از خاطره هاست...ای مرده شور ارام بشور این تن پر از گله هاست..ای مرده شور ارام بشور این طفل که گنهی نداشت ای مرده شور ارام بشور من موندم و خاطره هاش.ای مرده شور ارام بشور
و من پشت در ماندم
زجه می زدم...
_کیاوش یه بار دیگه میخوام بغلت کنم جون مامان عمر مامان من چه جوری ازت دل بکنم مامان؟؟
مامانم حالش بد شد سریع بردنش..
غرق در غصه ی بی تو...فکر من فقط همینه..
زندگی من فقط تو! بی تو اصلا معنا نمیده...
عشق من بمون عزیزم بری مامانی می میره...
دست من نیس اخه عشقم کار این دله اسیره
( فکر کنم رفتم تو حس هی شعر ان لاین میاد اشکامم میاد دلمم بابت یه جریان خونه فک کنم پستای قشنگی شد همه دست به دست هم دادن تا اشکا شما هم در بیاد)
بالاخره اوردنش بیرون..
زمانی که میخوای زمان باایسته تند تر میگذره ..مثل سرعت صوت...مرده ای که نفهمیدم کی شسته شد..نمازی که نفهمیدم کی خوانده شد..و به عزت و شرف لااله الا الله..حتی سنگ قبر اماده...کفن..همه چیز حاضر است به جز من...
یه دفعه به خودم امدم
_تو رو خدا بزازید بغلش کنم یه بار دیگه کیارش جون خودت یه کاری کن کیارش می خوام بغلش کنم تو رو خدا تو رو جون هر کی می پرستی کیارش یه کاری کن..
تو رو خدا نزار یه امشبم با گریه های من تموم شه...قراره دیدنت اخه از امشب ارزوم شم...
کیارش اجازه ادامه کار نداد و کیاوش رو بغل گذاشت..
_کیاوش عزیز دل مامان..می خوای بدون لالایی برا همیشه بخوابی؟! مگه مامان میذاره حسرتش تو دل پر حسرت کوچولوت بمونه قربونت برم..
اشکام اجازه دیدن پسرم رو نمیدادن یه نفس عمیق کشیدم
_لالایی کن عزیزم دنیا زشته...همه چی توی دست سرنوشته...
لالایی کن نبینی اشک من رو..نبینی خون دل رو زخم تن رو...
لالایی کن که شاید توی رویا...قشنگ تر شن همه رسم های دنیا...
لالایی کن که تو بیداری نفرت...رو احساس همه دل ها زده خط...
لالایی کن تا من اروم بگیرم...شاید وقتی که خوابیدی بمیرم...
لالایی کن منم با تو می خوابم...که مثل عکس کهنه توی قابم...
لالایی کن چشات مثل ستاره...داره خاموش میشه از غم دوباره...
لالایی کن که تب داره نگاهت...مثه من بگذر از بخت سیاهت...
لالایی کن دل غمگین و رسوا...بزار راحت بشی از درد دنیا...
لالایی کن نترس که پیشتم من...بزن این بغض تنهاییتو بشکن...
لالایی کن شدی پژمرده و زرد...که لعنت به کسی که با تو این کرد...
لالایی کن با هم اروم بگیریم...با هم وقتی که خوابیدی بمیریم...
لالایی کن
( این لالایی رو یه دوست خیلی عزیز برام خوند و اهنگ گذاش روش و ویرایشش کرد هرشب گوشش میدم و دیونه صدا و اهنگ و متنشم..دمش گرم )
کیاوش رو ازم گرفتن و اروم توی قبر خواباندن...
تو بخواب اما روح منم با تو مرد کیاوش...روح من رو هم با تو دارن خاک می کنن کیاوش..._کیانا کی می خوای بفهمی من گناهی ندارم؟! من مجبور شدم من نمی خواستم اون بچه منم بود اخه بی انصاف
این صدای کیارشه...چشم هام رو باز نکردم و خودم رو خواب نشون دادم.
من امادگی دوباره دیدن کیارش رو ندارم
_کی می خوای بفهمی من خودم نابودم یه مردم که پسرش رو از دست داده زندگیش بهم ریخته بچه دیگش در خطر مرگه زنش در خطره زنش داره خودشو نابود می کنه
آهی کشید
_کی می خوای بدونی تو و پسرم همه زندگیم بودید کیانا کیانا کیانا کیانا کیانا کی می خوای بدونی من الان به بودنت نیاز دارم به هم دردیت نه من رو مقصر دونستن کیا من بد تر از تو ام کاش این رو می فهمیدی
جلو تر امد..لباش رو رو لبام گذاشت
گیج حرفاش بودم باز هم حرکتی نکردم
_تا اکام رو نکشم اروم نمی گیرم ولی الان که دستم بهش نمی رسه کاش می دونستی هر شب دیدن زنت وقتی خوابه و بعد تا خرخره عرق و تو خیابونا قدم زدن یعنی چی...خدافظ
چشم هامو بستم از کنارش رد شدم...چشم هاشو بسته تا نبینه بد شدم...
_کیارش
با تعجب برگشت و بهم نگاه کرد
این کیارش منه؟ با این ریخت؟ سیبیل ها همه در امده چشم ها قرمز و خستگی از تمام بدنش می بارید
_کیارش
_جونم عشقم
_من رو ببخش
_از تو دلگیر نیستم
_من بد کردم
_حقم بود
_نه تا این حد
_مهم نیست
_کیارش دلم بغل میخواد
_مامانت بیرون منتظره
_ببرش خونه
_باشه الان اژانس میگیرم براش
کیارش رفت
گریه من هم شروع شد
صدای در امد..
چه زود برگشت..
_خانمی گریه نداشتیما
_کیارش
_جونم عزیزم برو اونور تر جای منم بشه خب
لبخندی زدم بعد از مدت ها سرم رو روی سینه کیارش گذاشتم
ارامش تمام وجودم رو گرفت
_بخواب عزیزم
_تو هم بخواب
_اول تو
_من تا الان خواب بودم اول تو
_من بوسم رو میخواملباشو بوسیدم
_اخ جون حالا میخوابم
لبخندی زدم و چشم هام رو بستمچشم هام رو باز کردم
_سلام مامانی خوبی عزیزم؟
_سلام مامان جونم کیارش کجاست؟
_صبح زنگ زد به من وقتی امدم گفت کار داره باید بره
_چه کاری
_نمی دونم
_مرسی
_پاشو پاشو یه چیزی بخور
_گشنمه اما اصلا غذا نمی خوام
_خیلی وقته با سرم تغذیه کردی نوم گناه داره خو
نوه....یه حس شیرین بهم دست داد...تو بیا...خدا اگه کیاوش رو ازم گرفت تو رو بهم داد مامانی تو دیگه مواظب خودت باش منم مواظبتم قول میدم
_باشه می خورم
مامانم لبخند زد و ظرف غذا را جلوم گذاشت و من مشغول خوردن شدم
باید تو رو بسازم مامانی این تنها کار من در الانه...
_مامان دیگه غصه نخور الان مهم اینه که این بچه سالم بمونه من نمی خوام ناراحت ببینمت مامان
_چشم دخترم
لبخندی زدم اول تو سالم به دنیا بیا تا بعد برم سراغ بقیه کارای نیمه تمامم
_به به خانم خوش خواب
_سلام ترنم
_اوضاع احوال؟
_می گذره
_بایدم بگذره؟
_به چه قیمتی؟
_نی نی جدید
_عجب
_بله فقط چهار پنج ماه دیگه یه نی نی خوشمل داریم
_امروز سونوگرافی دارم
_باشه پس بزن بریم با اجازه مامان خانم
مامان_صاحب اجازا ای
_پاشو بریم
به ارامی بلند شدم راه افتادیم...خیلی دور نبود چند اتاق ان طرف تر
_سلام سونو داریم
_بفرمایید
روی تخت خوابیدم
_چند ماهته
_چهار؟
_چرا شکمت کوچیکه؟
_برا همین اینجام
_برا همین اینجام
توی دستگاه نامفهوم بود
_چیه؟
_یه خبر دارم هم خوبه هم بد
ترسیدم
_چی؟بچم سالمه؟
_بچه ها
_ها؟
_دو قلو اند
_وا ما که کسی رو نداریم دو قلو باشن
_از اقوام شوهرتون چی؟
_نمی دونم
_خبر بد چیه
_خانم شما چهار ماهه هستی برا یه قلو هم شکمت کوچیکه ضعیفی وای به حال دو قلو اصلا سالم موندن این ها در حد معجزه هست اما این جوری پیش بری ...
_مواظبم
_برات برنامه غذایی می نویسم باید اجرا بشه تغذیت باید بالا بره وزنت خیلی کمهدارو های مکمل هم می نویسم تا جبران بشه این مدت اما دیگه به هیچ وجه سهل انگاری نکن
_چشم
_خوبه موفق باشی
_ممنون
از اتاق بیرون امدیم
اقوام کیارش دو قلو داشتن؟ چرا هیچ وقت از خانوادش نمی گه؟!
_وای خدا دو قلو
_کوفت ترنم
_خدا یکی برد دوتا اورد
_هه
_ناشکر نباش بین بچه هات هم فرق نزار تا حالا به اون که رفته رسیدی حالا به اینا برس
_که اینا هم برن؟
_اتفاقا برعکس که اینا دیگه نرن
_تا حالا که هر چی بی توجه بودم سالم موندن اونی که توجه کردم رفت پس اینا خودسو بی توجه سالم ترن
_چرت نگو کیا اینا زندن چون خدا خواسته جای کیاوش باشن
_اما من کیاوشم رو می خوام
_اون دیگه رفته اما اینا هنوز نرفتن
_اینا هم میرن کافیه وابستشون بشم
_اینا دو تا هستن کیاوش یکی دو تا رو قربانی یکی نکن
_نمی تونم ترنم نمی تونم بفهم
_بیا برو اتاقت من دارو هات رو بگیرم
_تو چرا بگیری نمی خواد
_تعارف نداشتیما خوبه دوست ده بیست سالتم شایدم بیشتر دیگه امارش از دستم در رفته
_تو هستی ارمان که نیست
_اونم داداش 5-6سالته
_هه..داداش شاید
_چته تو
_هیچی فقط دلم گرفته همین
_امیدوارم همین باشه
_من برم پیش مامانم
_برو تا منم به دارو گرفتم و کارام بای
_خدافظ
_خدافظ نه فعلا
وارد اتاقم شدم مامان نشسته بود و اشک می ریخت
_قربون اون اشکای نازت بشم من یه خبر خوب بهت میدم گریه نکن
_بگو
_اول اشکاتو پاک کن
اشکاش رو پاک کرد
_تو نوه نداری
رنگش پرید
_ی..یع..یعنی چی؟
_هول نکن مامان جونم یه نوه نداری دو تا داری
_یعنی چی من ک جز تو بچه ای ندارم و ب جز کیاوش...
_دو قلو ان
با تعجب نگاهم می کرد
_دو قلو؟
_وای خدایا شکرت بچه داشتی دق مرگم می کردی که
_ا..ا...ا. .درسته من مامان بچه ام ولی هنوز مامانمو برا خودم می خوام نه دایه بچه هام
_از بس بی احساسی من باید دایه بشم دیگه
پوزخندی زدم بی احساس؟! کاش بودم کاش. ..
_سلام خانمه
_کیارش خانواده شما دو قلو داشتن؟ چرا هیچ وقت از خانوادت نمی گی؟!
رنگش پرید..
_چه طور؟
_چه طور داره؟
_اره
_می خوام بدونم
_چرا تا الان نخواستی؟
_خواستم نگفتی
_پس لازم نبوده
_کیارش
_بسه تمومش کن
_بچمون دو قلو هست
با تعجب زل زد بهم
_چی؟
_دو قلو هستن
_واقعا؟
_اره
خندید...
_همیشه دوست داشتم دو تا بچه دو قلو داشتم یه دختر یه پسر... پسره چند دقیقه زود تر به دنیا امده باشه ادعا بزرگیش بشه دختره بگه نموخام برا همین چند دقیقه؟
_ بازم از جواب طفره..ما هم مخمل گوش
_کی مرخص می شی؟
_حالا که دو قلو هستند دیگه بدتر شده
_دارو بهت دادن که
_اره باید ببینم دکتر فردا چی می گه
_خوبه
_تو نمی خوای از این اشفتگی در بیای؟
_تازه 15روزه پسرم رفته
_کیارش کیاوش جاش خوبه؟
_اره از من و تو بهتره
_پس چرا اون شب خواب دیدم که کمک می خواست
_تو به خودت کمک کنی روح اون هم ارامش پیدا می کنه
_و تو چی؟
_هنوز کلی کار دارم
_خوبه خستم
_بخواب عزیز دلم
چشم هام رو بستم و سعی کردم بخوابم...
.....
این جا دیگه کجاست..چه قدر درخت..
_مامان
این...این صدای کیاوش هست
این...این صدای کیاوش هست
_کیاوش کیاوش کجایی پسرم
_مامان
_جون مامان کجایی مامان
وای خدا صدا از کدام طرف میاد؟چرا این قدر گیجم ...به سمت صدا دویدم...چرا هر چی می رم نمی رسم؟ چرا ؟
_مامان
دوباره دویدم نه نباید خسته بشم..از جنگل کامل دور شدم..پرتگاه...چه قدر این جا اشناست..
چند نفر کیاوش رو گرفته بودن
_مامانی کمک
تند تر از قبل به سمتش دویدم
_با بچت خدافظی کن
کیاوش رو ول کرد به سمت پایین
چون سرعتم زیاد بود منم پرت شدم
_مامان
_نـــــــــــه
_اروم باش کیانا عزیزم
چشم هام رو باز کردم... اه.. بازم کابوس
_بازم کمک می خواست چرا کمک می خواد وای خدا
_اروم باش عزیزم اروم باش مامانی خواب بد دیدی
_کیارش کجاست؟
_صبح رفت
نفس عمیقی کشیدم
_به به احوال خانم خوابالو
_سلام
_سلام گلم بهتری؟
نگاهی به مامان کردم
_خانم میشه چند دقیقه بیرون باشید میخوام دختر گلتون رو معاینه کنم
_باشه خانم دکتر
مامان نگاه با استرسی بهم کرد لبخندی زدم بیرون رفت
_خب چرا آشفته ای؟
_چندین شبه که کابوس می بینم
_چه کابوسی؟ از کی؟
_کابوس مرگ بچم و خودم تا نصفه بیشتر
_از کی
_از وقتی بچم رو کشتن
_چون زیاد تو فکرشی هست
_نمی دونم
_می گم یه روان پزشک
میان حرفاش پریدم
_لازم نیست
_اتفاقا لازمه صبحانت رو هم بخور دارو ها رو هم تا زود تر مرخص بشی
_وای یعنی امروزم مرخص نمی شم؟
_این قدر از ما بدت میاد؟
_از شما نه از محیط این جا
_برات لازمه کمک کن فکر و خیال نکن تا زود تر مرخص بشی نا سلامتی دو تا بچه تو شکمت داری
_...
_خب من دیگه برم روان پزشک رو امروز می فرستم پیشت بای
صبحانه کره و مربا...هه تو خونه که صد برابر این بود
_خب مامانیا وقت تغذیه مامانیه خخخ
شروع به خوردن کردممامان داخل شد
_چی شد؟
_چی چی شد؟
_نتیجه معاینه
_هیچی
_هیچی؟
_ببخشید شما رو از مراسم عزاداری نوه گلتون کشوندم بیمارستان کلا من بدبختی دارم
_چرت نگو دختر
_اگه من نبودم...
_بسه
_باشه بازم خفه می شم ولی اگه من نبودم نوهت زنده بود دخترت و شوهرش شاد بودن شوهرت
_بسه تمومش کن
اشکام جاری شد
_باشه مادر من بازم خفه می شم یه عمره خفه شدم اینام روش
چه قد دلم مشروب و مستی می خواد..چه قدر بیش تر دلم مرگ می خواد...اما زوده..اما نمی شه..زندگیم هم اجباری زندگی هم لازم...لعنت به این بازی لعنت به این زندگی
یه نفر دردزد
_بفرمایید
_سلام
یه خانم خوش پوش و خوشکل میان سال وارد شد نگاهی به مامانم کرد
_مزاحمم؟
_شما؟
_پرنیان هستم پریا پرنیان
_واژه آرایی پ
_اهل شعری؟
_قبلنا ای نه زیاد
_ادبیات ؟
چنچ
_پس چی؟
_جلب توجه می کرد
_دقیقی!
_بازجوییه؟
_نه هرگز گپ دوستانه هست
_دوستانه؟
نگاهی به مادرم کرد...
_مامان برو خونه نمی خوام بیش تر از این باعث زحمتت بشم
_نه دخترم
_مامان برو دیدن نابودیت دیدن غمت عذابم میده مامان نمی خوام این جوری ببینمت من مامانم رو قوی دیدم
_خدافظ عصر میام
_خدافظ
مامان خارج شد
_من روان پزشک و مشاور و روانشناس هستم
_هرسه؟
_روانشناس و مشاور که کاملا نزدیک و یکی هستن روانشناس هم اره بهم ربط داره یه جورایی
_خب؟
_دیدت خیلی هم بد نیست
_تظاهرم بهتره
_تظاهر؟
_فکر نمی کردم به این سرعت بیاید
_امده بودم دوستم رو ببینم شانسیدشد
_خب
_تو باید شروع کنی
_شما باید ادم سنج باشی نه من
_ادم سنج؟
_اره یه جورایی{ یه اعتراف فکر کنم امتحانا بهم فشار اورده اثارش شده اینا واژه ارایی و ادم سنج اهم سنج ولت سنج و خدا به خیر کنه باقی رو خخخخخ }
_خیلی باحالی
_بودم
_ها؟
_روحم با بچم خاک شد
_بچت؟
_پنج سالش بود..
_مگه تو چند سالته
_24
_جالب شد
_داستان نمی گم که جالب باشه خانم سرگذشت یه انسانه
_ببخشید
_مرسی روز خوش خستم
_اما
_به اندازه گپ زدیم
_نمی خوای حرفی بزنی؟
_نه از اولم نمی خواستم
_اما
_هیس..مرسی وقتتون رو
_نه لازم نیست
_چه قدر
_گفتم که
_پس دست خدا خوش گذشت
ملافه رو روی صورتم کشیدم
_تو سختی کشیدی اما سعی کن به خودت مسلط باشی و با پشتکار
پریدم وسط حرفش
_خانم لطفا از خورت نباف تو یه کلمه نمی دونی فقط بچم ..اینم همه می دونن پس نه احساس هم دردی هم نه حرف و شعار ردیف کن هروقت جای من زندگی کردی فکرت من بودم حق داری تز بدی خدافظ دیگه نمی خوام چیزی بشنوم
_خیلی گستاخی
_بیرون
دیگه چیزی نگفت فقط صدای در امد ..
هه این می خواد به من راه کار بده این خودش تو کار خودش مونده هی خدا به کجا رسیدیم حواست نیست...
سلام علیکم
_سلام ترنم
_سلام خانمه دو قلو دو قلو
_کوفت طرلان
_سلام
با تعجب به شراره نگاه کردم
به بچه ها نگاه کردم..
_کیانا تازه فهمیدم
اومد تو بغلم و شروع به گریه کرد
_بیخیال دختر...بیخیال تو دیگه نمک رو زخمم نپاش بیخیال
_کیانا
_هیس برا بچت غم بده برا بچه هام بده پس هیس
_اما کیانا
_بیخیال ابجی تقدیر من همین بوده
_خیلی قوی هستی خیلی
پوزخندی زدم قوی...کاش می دونست این ها همش تظاهره کاش...
_وای دو قلو جنسیتشون معلوم نیست؟
_نه چون دو قلو هستن ماه دیگه
_اها به سلامتی
_شهاب خوبه؟
شراره_اره اونم پیش کیارشه صبح تا شب منم میرم پیش مامانم
_ارمان چه طور؟
ترنم_اونم همین طور
کیارش چی تو فکرشه...نمی خوام این بچه هام رو هم از دست بدم نه...نمی خوام و نمی زارم
بچه ها سعی می کردن خودشون رو شاد نشون بدن اما بازم مثل گذشته نمی شد
اهی کشیدم
_خانما وقت ملاقات تمامه
شری_حالا بودیم خانم
پرستار_حالا برید خانم
طرلان_چرا پرستار های تو فیلما خندونن شما این قدر اخمو؟؟
پرستار_خانم حرف نزن دور بیمار رو خلوت کن
ترنم_خانم یکم بخند یکم شاد باش یکم با ارامش
پرستار خندید_از دست شما بفرمایید
شری_اره حالا شد بخند بخند خودم میرم برات خواستگاری اخ اخ ببخشید خواستگار میارم براتون
پرستار دیگه کاملا می خندید
پرستار_تا من می رم بقیه رو بیرون کنم شما هم دیگه خدافظی کنید برید
طرلان_ای جان نیگا خانمه تا اسم خواستگار اومد نرمی و لطافت و خنده هم امد
ترنم_اصلا اسم شوهر معجزه می کنه
پرستار فقط می خندید
بالاخره بچه ها اماده رفتن شدن
شری_ببخشید که مراسمش نبودم ببخشید که دیر فهمیدم
_خودمم مراسمش نبودم
_تا این قدر حالت....
_بیخیال
طرلان_من می مونم..
_نه میخوام تنها باشم لطفا
_باشه خدافظ اما هر وقت خواسی هستم
_خدافظ
همه رفتناول از همه باید بچه هام رو سالم به دنیا بیارم و این یعنی پنج ماه صبر پنج ماه خاموشی پنج ماه سکوت
چشم هام رو بستم و سعی کردم بخوابم....
با صدای از خواب بیدار شدم
نگاه ساعت کردم3 صبح..
_کیارش
_بیدارت کردم؟
_کیارش تو داری چیکار می کنی
_کاری که باید زود تر از این ها می کردم
_کیارش من توان داغ دیگه ندارم
_نگران نباش
_اما هستم
_بخواب
_کیارش پنج ماه صبر کن پنج ماه فقط پنج ماه
_با دکترت صحبت کردم فردا معاینت می کنه اگه پیشرفا داشتی مرخصی
_کیارش
_هیس...
_کیارش جون من
_قسم نده قسم نه کیانا
_هه
_بیخیال
_هه
_دارم بهش می رسم گند نزن توش
_تو به اون نمیرسی اون به تو میرسه
_ببین عشقم من یه مرد هستم غرور یک مرد خانواده یک مرد همه ی زندگیشه من الان هیچی ندارم
_من دو تا بچه تو راهت
_برای شماست که میخوام برم
_اما
لب هاش رو لب هام گذاشت و اجازه حرف بیشتر نداد و بعدم خوابید
سکوت و سکوت و سکوت و دیگر هیچ
چه ارومم منی که یک ثانیه نمی نشستم الان چتد روزه رو تخت بیمارستانم و حتی برام مهم نیست..
این سردی و ارومیم داره می ترسونتم...چی به سرم داره میاد؟ مگه مهمه؟
صبحانه رو خوردم بازم کیارش نیست هی...
دارو های مکملم هم خوردم
_سلامم مامان دو قلو ها
_سلام
_چه طوری؟ به به شکمت بزرگ تر شده
دکتر معاینم کرد
_وضعیتت نسبت یه قبل عالیه اما بازم باید مواظب باشی می تونی مرخص بشی
_ممنون
_مصرف داروهات فراموش نشه راستی شنیدم با پریا خوب رفتار نکردی
_خوشم نیومد ازش
_چی بگم والا
_خدافظ
از تخت امدم پایین و لباس هام رو پوشیدم..حالا کجا برم؟خونه ی سیاه پوشم؟؟؟
هی خدا
_اماده ای؟
_تو این جایی کیارش
_بریم
_کجا
_خونه وسایلت رو جمع کردم می برمت مسافرت
_مسافرت؟
_اره..
_چهلم..
_تو لازم نیست باشی
_اما
_بدو
باهاش از بیمارستان خارج شدم
_سلام مامان
_سلام عزیزم برو جلو بشین
سوار شدیم و کیارش حرکت کرد
_کجا میری؟
_خواستم از کشور خارجت کنم اما سفر با هواپیما برات خوب نبود گفتم بریم شمال اما هم نزدیک بود و هم هواش خوب نیست میریم شیراز
_اشنا داری؟
_اره خالم
_خالت؟
_اشنا می شید حالا
این یعنی دیگه خفه...
قرص های مکملم خواب اور بود برای همین دوباره چشم هام رو بستم تا بخوابم.._پاشو پاشو ناهار نخوردیم ولی شام و عصرونه یکی میشه
از خواب بیدار شدم یه رستوران دنج سنتی..
وارد رستوران شدیم و روی یکی از تخت ها نشستیم
_من دیزی موخام
یاد کیاوش که ابگوشت میخواست افتادم سریع بلند شدم و به سمت دست شویی رفتم
قطره های اشک یکی یکی روی صورتم روان بود
ابی به صورتم زدم چه قدر تپل شدم این چند روزه...
مو هام رو درست کردم و بیرون رفتم
_کپل جون بیا بغل عمو
_ننه جونت بیش تر بغلت حال می کنه
از اونجا دور شدم و سمت میز رفتم غذا ها رو اورده بودن خوردیم و بی صدا سوار ماشین شدیم
_مامان تو مواظب کیارش باش نخوابه من بخوابم
_باش
"دوباره شب رسیدش منم و خودم و خدات...
یه کامه ته نشینش بدن شل رو دوپام...
بذار این لش بمیره وسط هرچی گناه....
بذار این تن بگیره بوی کاغذای دلار....
من و خدات دوتا دیوونه ایم...
یه خونه داریم اون بالا و بیرون کره ایم...
تو زندگی با زاویش تو روح من با قافیش
تو شهر پوچ و حاشیش تو عقربش تو ثانیش...
لباس میکنم شیشه هارو میشکنم...زمین میفروشم آسمون میخرم...
یه خنده کج به راست با دوتا چشم ریز...
رو گردن خدات میشم یه سینه ریز....
به جای کلتون فریب و میخورم...
صعود و می بینم مسیر رو میدویم....
با این حال هستم حاجی اونقدی که گفتم....
این خیلی حرفه مشتی کس بشی تو غربت...
. . .
یه کمی صبر کن.....
من هنوز اینجا کلی کار دارم....
یه کمی صبر کن.....
یه کمی صبر کن.....
من سوال نیستم جواب دارم.....
یه کمی صبر کن.....
یه کمی صبر کن......
یه خورده واستا....
یه کمی صبر کن....
....آه....
.. . .
تو که دیدی اینارو ازم...
خل و چلی، بیدار و نسخ...
دنیامون چی داره اصلا...
هی میگی کافیته نزن...
هنوزم لقم هنوز مثل برگم...
میرم به دست باد و اونجا هم که حق هست...
واقعی شد ادعام...
گم شدم تو ازدحام...
شدم قطره قطره آب...
پرم قد لحظه هام...
له شدم تو همین وضع...
شیر شدم تو همین وضع...
اونقدی که نشن هضم...
اونقدی که بشیم جذب...
. . . .
خدا می دونه که تو دلم چیه...
میدونه می پرم از رو پرچینش...
میدونم می گیره دستم یه روز ...
و میکشه پرده از رو تصویرش...
لخ و لخ پات روی خش و خش برگا...
فصل هر وکره رفت و باز رسیده سرما...
همه چی خاص تو یه روز عادییه...
روت احساس و یه روی مادی...
. . . .
یه کمی صبر کن.....
من هنوز اینجا کلی کار دارم....
یه کمی صبر کن.....
یه کمی صبر کن.....
من سوال نیستم جواب دارم.....
یه کمی صبر کن.....
یه کمی صبر کن......
یه خورده واستا....
یه کمی صبر کن....
....آه...."
کارش چیه؟ کشته شدن اکام؟ یا خودش...
نمی تونم بزارم نمی تونم...وای خدا..
_کیارش
_هیش..
_من اگه تو رو هم از دست بدم
_اگه نکشمش با مرده فرقی ندارم یه کم درکم کن
_پس من چی بچه هات چی
_دعا کن زنده بمونم همین
_اما
_دیگه در موردش حرف نزن
_چرا این ور میری شیراز که اون طرف بود
_یه ماشین داره تعقیبمون می کنه
اروم از ایینه به پشت سرمون نگاه کردم یه ون مشکی جاده خلوت بود و به جز ماشینی نبود
_کلتم کجاس؟
_جلو مامانت؟ دیونه شدی
_برا نجات بچه هام هر کاری می کنم
_تو داشبرد
کلتم رو برداشتم...کلت طلایی خوش دستم..
صدا خفه کن رو بهش وصل کردم
در عرض یک ثانیه خارج شدم و به لاستیک شلیک کردم
ایول خورد به هدف
_تند کن سرعتت رو
کیارش تا اخر پاش رو روی گاز گذاشت از پشت بهمون شلیک میکردن
_این صدای چیه؟
سریع اسلحه رو مخفی کردم
_نمی دونم
از اولین فرعی پیچید و به طرف شیراز حرکت کرد
نفس عمیقی کشیدم
و چشم هام رو بستم تا اروم بشم و هیجاناتم کم بشه قبلا این قدر تحت تاثیر قرار نمی گرفتم...
چشم هام رو باز کردیم
_ما کجاییم؟
_دروازه قران پاشو بیا بیرون از مناظر لذت ببر آش هم بخور
از ماشین پیاده شدم با هم یه جا نشستیم و غذا خوردیم
_شیراز جای با صفاییه
مامان_اره خوبه
کیارش تو فکر بود چیزی نگفتم..
کیارش_خب بریم
همه سوار ماشین شدیم کیارش حرکت کرد...
_شهر قشنگیه
مامان_شیراز کلا یه جای خاصه از همه نظر
_عید نزدیکه
کیارش جلوی یه خونه باغی نگه داشت
_بفرمایید
در زد یه دختر جوان بیست ساله در رو باز کرد و با دیدن کیارش بهش زل زد
_ببخشید شما
_سلام مهیا
_کیا تویی؟
_چیه انتظار نداشتی؟
_بعد این همه سال
سریع پرید تو بغل کیارش
_دختر خاله بیخیال بابا احساسی نشو تو که منو تا دو دقه پیش نمی شناختی
_خب شک کردم دیوونه
نگاهش روی ما ثابت شد
گونه ی کیارش رو بوسید
_راهمون نمیدی داخل؟
_ها اها بفرما داخل
_بفرما نه و بفرمایید
_چی؟
کیارش در رو کامل باز کرد و به من و مامان نگاه کرد
_بفرمایید
اول مامان و بعد هم من داخل شدم
دختره که فهمیدم مهیاست هم چنان چسبیده بود تو بغل کیارش..حس خوبی نداشتم اما حسه حس بد داشتن هم نبود
داخل حیاط ایستادم و به کیارش زل زدم
سنگینی نگاهم رو احساس کرد نگاهی به دختره و اون انداختم پوزخندی زدم
وقت گیر اورده؟
کیارش اعتنایی نکرد و داخل شد
_بفرمایید
هه مرسی اینم جالبه...
یه خانم دیگه بیرون امد
_مهیا کی......کیارش تویی؟؟
_سلام مهسا جون خودم
مهسا سریع امد تو بغل کیارش و بوسه بارانش کرد
ما هم که کلا ادم نیستیم
_چه خبرا پسر چرا بی خبر چرا این جوری
_خاله یکی یکی مفصله
اخی پس این دیگه خالشه
با دقت نگاهش کردم یه زن چهل ساله قیافه عادی و مهربونی داشت چشم ها قهوه ای موهاش هم قهوه ای کرده بود و تیپش هم یه کت دامن شیک یاسی بود
کیارش نگاهی به ما کرد
_این جا واینستید بفرمایید داخل
به سمتم امد کمرم رو گرفت و باهم وارد خانه شدیم
دیگه مثل چند ثانیه قبل از دستش دلخور نبودم
_بودی تو بغل دختر خالت حالا
_ا..حسود خانم
_واقعا که
_کاری نکن جلو همه اینا لب گرفتن رو اجرا کنما
_مرض
_هنوز نفهمیدی تک عشقمی؟
_تک عشقتم که هستم قرار نیست لاس بزنی
_خب این چیزا عادیه تو خانواده من
_تو خانواده منم عادی بود ولی تو نزاشتی علی رضا
_باشه تسلیم
مهیا_معرفی نمی کنی ؟ همکار هستن؟
به دختره دقت کردم چشم مشکی موهاش شرابی قد و اندام متوسط صورت جذابی داشت اما خوشکل نبود دماغ عملی و لبای پروتز شده گونه هم که کاشته...
_همسرم و مادرش
دختره خیلی واضح جا خورد و ناراحت شد
_بگو دوست دختر چرا باکلاسش می کنی
_دوست دخترم نیست
_یعنی نامزد؟
_نه
_پس جاست فرند
_پنج ساله ازدواج کردم
_ماشالله بهش ساخته عجب شکمی داره زیادی تپلش کردی
_دو تا بچه هم تو راه دارم برای همین گفتم اب و هوا شیراز بهتره
_یعنی
_همسر من نقص نداره اینم که می بینی چهار ماهشه و دو قلو داره
مهسا_واقعا تبریک می گم کیارش
دستش رو به طرفم دراز کرد
_من مهسام
_منم کیانا
مهسا_چه اسم هاتون بهم میاد
مهیا_تا حالا حامله نمی شده؟
کیارش_ما یه بچه پنج ساله داشتیم
مهیا_پس بچه عامل ازدواج بوده
کیارش_نه کیانا تک عشقمه بچه بعد از عقد بود
مهسا_داشتید؟
کیارش_بیخیال
مهسا_خسته هستید برید استراحت کنید
_دو تا از اتاق های پایین رو بهم بدید
مهیا خوش حال شد_بیا اتاق من
_اتاق تو تخت یه نفره هست من بدون کیانا خوابم نمی بره
خوش حالش پرید_اولالا ولی نباشی فردا یکی دیگه جاته
کیارش_من به کیانام اعتماد مطلق دارم
_حماقته
_تجربه هات رو برا خودت نگه دار
بلند شد و من رو بلند کرد و به سمت یکی لز اتاق ها رفت
در رو قفل کرد