یه هفته گذشت.یه هفته ای که منو آرشام با هم حتی یه کلمه هم حرف نزدیم.یه هفته ای که آرشام رو کاناپه میخوابید.یه هفته ای که روزاش به چهرم نقاب بی تفاوتی میزدم و شباش صدای هق هقم اینقد بلند بود که مطمئن بودم به گوش آرشام هم میرسه.
تو این یه هفته آرشام برگشت سر کارش.میدونستم فرصت ها از دست میرند.به همین زودیا بابای آرشام کارخونه رو به اسمش می کنه و ما اونقد غرور داریم که حاضر باشیم از هم جدا بمونیم اما به عشقمون اعتراف نکنیم.عشقی عجیب..!عشقی که تو همون روزای اول ازدواج شکل گرفت در حالی که قبل از ازدواج حسمون به هم نفرت بود.اگه میزاشتم با یه قهر عشقی که تازه شکل گرفته بود ریشه کن بشه خودمم از ریشه کنده می شدم.اما نمیتونستم کاری کنم.اونقد غرور داشتم که حاضر بودم صبحا قبل از رفتنش خودمو شکنجه بدم تا بهش نگاه هم نکنم و شب ها توی اون اتاق در بسته بدون آرشام که برام مثل زندان بود به خودم لعنت بفرستم که چرا نزاشتم اونروز توضیحشو بده.
اون روز صبح هم با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم و با نگاه کردن به گوشیم دیدم که سحر زنگ زده بهم.از جام بلند شدم و بدون این که یه زنگی به سحر بزنم راه افتادم سمت دستشویی تا یه ابی به سر و صورتم بزنم تا بلکه یکم حالم جا بیاد.وقتی با همون ظاهر ژولیده پولیده از دستشویی اومدم بیرون متوجه آرشام شدم که رو مبل نشسته بود و با اخمی دلنشین زل زده بود به من.فهمیدم وقتی از اتاق خواب اومدم بیرون اونقد خوابالو بودم که متوجه آرشام نشدم.ولی یه چیزی خیلی جالب بود و اونم این که آرشام تو این یه هفته معمولا صبحا قبل از رفتن به کارخونه اصلا به من نگاه نمیکرد اما الان زل زده بود به من.نفهمیدم که مدت زیادیه که زل زدم به آرشام.تا این که با صداش به خودم اومدم:خیلی خوشگل شدم که اینجوری زل زدی به من؟
پوزخندی زدم و به مسخره گفتم:اره خیلی.
و بعد به سمت اتاق خواب رفتم و گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به سحر.وقتی گوشیو برداشت گفتم:الو سحر؟
- زهرمار.کوفت سحر.میدونی از کی تا حالا نه یه زنگی به من زدی نه به ترنم؟مردم قاطی مرغا میشن دوستاشونو یادشون میره.
- به خدا گرفتار بودم سحر جان.
- اره دیگه.شوهر داری سخته نه؟و بعد خندید.
منم خندیدم و گفتم:حالا چیکار داشتی سحری؟
- میخواستم بگم به یاد قدیما با هم بزنیم بیرون.نمیدونم کجا فقط پاشیم بریم بگردیم.
مثل این که ترنم خیلی دلش گرفته بود افطار جون.
- هان؟افطار دیگه چیه؟
- اخه تو بهم گفتی سحری منم بهت گفتم افطار.
خندیدم و گفتم:زهرمار.دیوونه.
- چاکریم.حالا میای؟
- اره چرا نیام؟
- ایول پس.و بعد با لوندی ادامه داد:راستی حال اقا آرشام چه طوره؟
با لحن غمگینی گفتم:خوب نیست یعنی جفتمون خوب نیستیم.
- چرا اخه؟نکنه عاشقش شدی؟
- اره.فکر کنم.
- بعد از ظهر راجبش بیشتر حرف میزنیم.راستی نیاز خیلی بی شعوری.چرا دانشگاه نمیای؟
- به خاطر کارای عروسی و اینا یه ترم مرخصی گرفتم.
- پس چرا به ما خبر ندادی؟
- به خدا ماه عسل بودم تازه یه هفته و چند روزه که اومدم.
- اوووووو.ماه عسل.با اون آرشام من فکر میکنم میشه اسم ماه عسلو گذاشت زهر عسل.
- نه بابا پسر خوبیه.اولش که میبینیش جدی و خشن و تلخ به نظر میاد.اما به وقتش خیلی هم با نمک میشه.ولی فوق العاده مغروره و این خیلی بده.حداقل برای من.
- چرا؟
- چون اگه بهم احساسی داشته باشه نمیتونه بگه.مثل خودمه دیگه.حاضره بمیره اما به غرورش لطمه ای وارد نشه.
- دیوونه این بابا جفتتون و از این لحاظ لنگه همین.خوب باشه عزیزم بعد از ظهر میزنگم فعلا کاری نداری؟
- نه خدافظ.
- خدافظ.
دیگه نفهمیدم چطوری تا بعد از ظهر سر کردم چون آرشام اونروز کارخونه نمیرفت و من مجبور بودم بازم نقابمو بزنم و این واسم خیلی سخت بود.
ساعت پنج سحر زنگ زد و گفت که تا شیش اماده باشم و قراره بریم یه تولد تو خونه ی یکی از دوستاش.رفتم تو اتاق تا حاضر باشم.یه پالتوی سورمه ای با شلوار جین یخی و یه شال سورمه ای پوشیدم و یه رژ کالباسی زدم و خط چشم مشکی کشیدم و سایه ی دودی زدم.لباسم یه کت دامن کرم رنگ بود با کفشای مشکی پاشنه 18 سانتی.اومدم از خونه بزنم بیرون که آرشام جلومو گرفت و گفت:کجا با این عجله؟
- تولد.
- یادم نمیاد اجازه داده باشم؟
دستمو زدم به کمرم و گفتم:بله بله؟تو کی من هستی که بخوام ازت اجازه بگیرم؟
- شوهرت.
- اینو یادت باشه.رفت و امد من به تو مربوط نیس.
- منم میام.نمیشه تورو تنها گذاشت.
شونه بالا انداختم و گفتم:باشه بیا.
- الان حاضر میشم.
و رفت تو اتاق و 10 دقیقه بعد برگشت.یه کاپشن سفید پوشیده بود با جین مشکی.الهی فدات شم من چه ناناز شدی آرشام جون.حیف که پررو میشی و گرنه میومدم می گفتم دوست دارم.گفت:من امادم.
جوابشو ندادم و از خونه زدم بیرون.اونم دوشادوش من حرکت کرد.سوار ماشینش شدیم و ادرسی رو که سحر واسم اس ام اس کرده بود بهش دادم و اونم حرکت کرد.وقتی رسیدیم با یه خونه ی خیلی بزرگ مواجه شدم که ازش صدای موزیک خیلی بلندی میومد.آرشام با تعجب گفت:اینجا که خونه ی امیده؟دوستای تو اینجا چیکار دارن؟
دستمو گرفت و رفتیم تو.انگار نه انگار که باهش قهرم.منم هیچی نگفتم.وقتی در زد یه دختر خیلی خوشگل درو باز کرد.آرشام گفت:به به مینا خانوم حالت خوبه؟
- سلام مرسی.بفرمائید تو.
با آرشام وارد شدیم.خونه خیلی بزرگ بود و هرکس به کاری مشغول بود و کسی متوجه اومدن ما نشد.من تعجب کرده بودم که چطور با این صدای بلند اهنگ متوجه زنگ شدن.آرشام گفت:امید نیست؟
- چرا هست.این خانومه خوشگل رو معرفی نمیکنی؟
- ایشون نیاز همسرمه و نیاز جان ایشونم مینا نامزده امید دوستمه.
مینا باهام دست داد و بعد متعجب گفت:وا آرشام ازدواج کردی؟فکر کردم با تینایی؟
- دیگه دیگه.
- خوب مبارکه.
گفتم:مرسی.
لبخند مهربونی زد و گفت:بهش برسی.
سرمو انداختم پایین.آرشام گفت:مینا مناسبت این مهمونی چیه؟
- وا آرشام تولدمه دیگه.امید برام تولد گرفته.
- ای امید نامرد.منو دعوت نکرده بود.
- پس تو اینجا چیکار می کنی ناقلا؟
- راستش دوستای خانومم سحر و ترنم اینجا دعوت بودن گفتن نیازم بیاد.و خوب منم که میدونی غیرتم اجازه نمیده نیاز تنهایی بیاد اینجا.راستی تولدت مبارک.
- مرسی.راستی گفتی ترنم و سحر؟
- اره.
- از دوستای منن.بیاین ببرمتون پیششون.
دوشادوش آرشام و دنبال مینا حرکت کردم.سحر و ترنم رو یه مبلی نشسته بودن و بغلشونم یه پسر باهاشون در حال صحبت بود که با دیدن من ترنم گفت:اِوا سلام نیاز.
با گفتن این حرف سر پسری که داشت باهاشون حرف میزد برگشت طرف من و من یخ کردم و لبخند از رو لب پسره ماسید.
مینا گفت:نیاز جون ایشون امید نامزدمه و امید این خانم خوشگلم نیاز خانومِ آرشامه.
خدای من!امید بود.خود خود نامردش بود.همونی که منو بعد سه سال وابستگی قالم گذاشت و رفت.مینا دختر خوبی بود.حیف میشد اگه با امید ازدواج میکرد.ای کاش میتونستم به مینا بگم.بهش بگم گول این پسرو نخوره.اما نمیشد..
امید هم مثل من تعجب کرده بود و رنگش پریده بود.همونطوری که زل زده بود به من بدون این که چشم ازم برداره به آرشام گفت:تو کی عروسی کردی؟
- تازگیا.
- مبارکه.
- مرسی.
از جام بلند شدم و از مینا پرسیدم که کجا میتونم لباسامو عوض کنم و اونم منو به سمت یه اتاق راهنمایی کرد.پالتومو دراوردم و و کت دامنو پوشیدم و موهامو دورم ریختم و از اتاق رفتم بیرون.حالم زیاد خوب نبود.با این که دیگه امیدو فراموش کرده بودم و حتی ازش نفرت داشتم اما بازم وقتی یاد روزای سختی که داشتم میفتادم حالم خراب و خراب تر میشد.یاد روزایی که یه دفعه امید بدون هیچ دلیلی دیگه جواب تلفنامو نداد و چند وقت بعد که دیدمش و ازش پرسیدم که چرا اینطوری می کنی با بی رحمی تموم گفت که از کس دیگه ای خوشش اومده.یادمه که اونروز واقعا شکستم.خرد شدم و اشکام اومدن ولی با این همه التماسشو کردم تا برگرده.و وقتی ولم کرد اوایل افسرده بودم اما کم کم به خودم اومدم و شدم این نیازی که الان هستم.یه دختر مغرور و لجباز.دختری که قبل از تموم شدن رابطه اش با دوست پسرش امید حتی نمیدونست غرور چیه اما بعدا کم کم شد یکی از مغرور ترین دخترای تو دانشگاه و فامیل.با دستی که جلوم تکون داده میشد به خودم اومدم و با حالت گنگی به آرشام که جلوم واستاده بود نگاه کردم و پرسیدم:چیه؟
- خوبی نیاز؟چرا گریه می کنی؟
دستمو به صورتم کشیدم و تازه فهمیدم داشتم گریه میکردم.به امید نگاه کردم.دیدم اونم باز زل زده به من.آرشام رد نگامو گرفت و با دیدن امید گفت:بین تو و اون چی بوده نیاز؟
- هیچی.بیا بریم برقصیم.
و دستشو کشیدم و رفتیم وسط.با خودم گفتم:ولش کن نیاز.الان عشقت آرشامو عشقه.
با ناز می رقصیدم.ناراحتی یه لحظه پیش پر کشید و رفت ولی میدونستم وقتی دست از رقص بکشم بازم غم و غصه ی اون روزا میاد سراغم.
اینقد زمانو از دست داده بودم و فقط در حال رقصیدن بودم که متوجه نشدم دیگه هیچ کس به جز من و آرشام وسط نیست.و بعد دوباره صدای همون موزیک اروم اومد من رفتم تو بغل آرشام.میدونستم جفتمون خیلی قشنگ می رقصیم برا همین کسی دلش نمیاد بیاد جلو و تانگو برقصه.زیر گلوی آرشامو بوسیدم اما اون خیلی ناگهانی گونمو محکم بوسید.بلاخره با تموم شدن اهنگ و صدای دست از هم دیگه جدا شدیم و آرشام بهم لبخند زد و رفتیم اونطرف.و این طوری شد که اشتی کردیم.سحر با صدای بلند گفت:دوستان همگی ببخشید من از طرف اینا ازتون معذرت میخوام.نه که تازه ازدواج کردن؟خجالتم نمیکشن نمیدونن اینکارا جلوی بقیه قباحت داره.
همه خندیدن و آرشام دستمو فشرد و صدای خنده ی من و آرشام هم تو صدای خنده ی بقیه گم شد.
چه خوب بود که آرشامو داشتم.
امروز 27 بهمن بود.تولد آرشام.دلم میخواست واسه تولدش سنگ تموم بزارم برا همین بدون این که بهش چیزی بگم زنگ زدم و خیلییا رو دعوت کردم:خانواده خودم،پدر جون و اوا،دوستام،دوست دختر پوریا نفس و با پرس و جو از اوا تونستم شماره ی چند تا از دوستای صمیمیه آرشامو گیر بیارم و دعوتشون کنم.بیشترشون متاهل بودن و فقط یکیشون مجرد بود.کاوه و زنش پریناز،عماد و نامزدش نیلوفر،علیرضا و خانومش ترلان که شنیده بودم علیرضا صمیمی ترین دوست آرشامه و وحید هم که از دوستای صمیمی آرشام فقط اون مجرد بود.من حتی مینا و امیدم دعوت کرده بودم.دلم میخواست امید خوشبختیمو ببینه.اولش امید قبول نکرده بود اما بعد مثل این که با اصرار شدید مینا راضی شده بود.خلاصه که میخواستم برای آرشام یه شب منحصر به فرد باشه.کادویی که براش خریده بودم یه ساعت گرون قیمت بود.که حدودا چند میلیون بابتش داده بودم اما مهم نبود و ارزش آرشامو داشت.تو این مدت با پولایی که آرشام بهم میداد تونسته بودم یه مقدار پول پس انداز کنم که باعث شد بتونم پول این ساعتو جور کنم.لباسم یه دکولته ی سفید بود که تا بالای زانوم بود و دو بنده بود و یقش هم زیاد باز نبود.یه کت کوتاه حریر سفید هم پوشیده بودم که لختی بازوهامو بپوشونه.با کفشای پاشنه بلند سفید مشکی.موهامو هم بلوند کرده بودم.به نظرم خیلی بهم میومد.ارایشگاه نرفته بودم.موهامو اتو کشیده بودم و لخت لخت یه طرفم ریخته بودم و بالاشم فاکل کرده بودم.به نظرم یکی از مهم ترین چیزایی که باعث قشنگی صورتم شده بود رژ قرمز رنگی بود که زده بودم.
خلاصه که شب شد و همه اومدن.قبل اومدن آرشام همه چراغا رو خاموش کردیم و من رفتم کنار در وایستادم.موقعی که آرشام با کلیدش درو باز کرد انگار توقع دیدن تاریکی خونه رو نداشت چون داد زد:نیاز نیاز خانومم کجایی؟
سریع رفتم بغلش وایستادم و صداش زدم:آرشام.
برگشت طرفم و دو طرف صورتم رو با دستاش گرفت و گفت:جانم؟کجا بودی گلم؟چرا تو تاریکی وایستادی عزیز دلم؟نکنه برق رفته؟ترسیدی؟
دستمو اروم به طرف کلید برق بردم و زدمش و چراغا روشن شد در حالیکه صورتم بین دوتا دستای آرشام بود .آرشام با تعجب نگاهی به مهمونا انداخت و گفت:اینجا چه خبره؟
ترنم گفت:هیچی اقا آرشام.تولدت بود این نیاز خل و چل میخواست واسه تولدت سورپرایزت کنه.چه لاوی هم میترکوندن.خانومم.واای خدا جون.یکی منو بگیره.
آرشام گفت:نیاز بیا تو اتاق ببین اون لباس طوسیم کجاست.
پریناز گفت:بلا نسبت همگی با عرض پوزش شدید جون هرکی دوس دارین ببخشین منظورم به خودمه ولی اقا آرشام عرعر ماهم که خر.داره میاد واست لباس طوسیت رو پیدا کنه؟بازم ببخشید.
همه به حرف پریناز که تو این چند ساعت فهمیده بودم خیلی دختر جالبیه خندیدن و من همراه آرشام رفتم تو اتاق.تا رفتیم تو اتاق آرشام منو بغل کرد و چرخوند دور اتاق.گفتم:نکن دیوونه الان حالم بد میشه ها.
پیشونیمو بوسید و گفت:ممنون خانومم.یه دنیا تشکر که یادت مونده بود تولدمو.
لبخندی زدم و دستشو کشیدم و گفتم:عزیزم بیا بریم دیگه.
- نه نیاز وایستا.
- جانم؟
لبخند قشنگی زد و گفت:عزیزم اون لباس طوسیه رو ندادی که.
خندیدم و رفتم از تو کمد لباسشو پیدا کردم و اونو هل دادم سمت گوشه ی اتاق و خودمم چشمامو بستم.گفت:خوبه حالا فقط میخواستم پیراهنمو عوض کنم.
- حرف نباشه زود باش.حوصلم سر رفت.
بعد از چند لحظه با صدای آرشام که می گفت:چشماتو وا کن.چشمامو وا کردم و دیدم که پیراهن مردونه ی استین بلند طوسی رنگش چه قد بهش میاد.از اتاق رفتیم بیرون و تا همگی متوجه ما شدند شروع کردن به دست زدن و برای آرشام تولدت مبارک خوندن.آرشام هم از همشون به طور کلی یه تشکر کرد که زحمت کشیدن اومدن و بعد رو به من گفت:و البته نیاز جونم که زحمت کشید همه رو دعوت کرد و از همه مهم تر اینکه تولدمو یادش بود یه تشکر ویژه داره که اونو تو خلوت جبران می کنم.
همه خندیدن و من فقط سرخ شدم و سرمو انداختم زیر.نوبت رقصیدن و اینا رسید.رفتم یه سی دی گذاشتم تو ضبط و صداشو زیاد زیاد کردم.تو تمام این مدت حواسم خوب به امید بود و میدیدم که چطور زل زده به من وهی رنگ عوض می کنه.حتی یه بار آرشامم متوجه امید شد و بعد سریع به من نگاه کرد که منم فقط به لبخندی اکتفا کردم.مطمئن بودم شب که همه رفتن میخواد ازم سوال بپرسه برا همین خودمو اماده کرده بودم که جواب سوالاشو بدم.وقتی صدای ضبط بلند شد اول از همه علیرضا و ترلان پا شدن و رفتن وسط.من از علیرضا و ترلان خیلی خوشم اومده بود.به نظرم دوستای خوبی میتونستن باشن.میدونستم جفتشون از اجباری بودن ازدواج ما با خبرن چون مطمئنا آرشام به علیرضا گفته بود.وقتی میخواستم بشینم نگاهم رو تک تک مبلا چرخید و وقتی دیدم جای خالی فقط کنار وحیده ناچارا رفتم و کنار وحید نشستم.آرشام یه نگاه به من و یه نگاه به وحید انداخت و بعد رو به کاوه که کنارش نشسته بود کرد و گفت:کاوه میشه جاتو با نیاز عوض کنی؟
کاوه با یه نگاه به من قضیه رو فهمید و گفت:اره همین الان.و بعد سریع از جاش بلند شد و رو به من گفت:نیاز خانم بفرمایید بشینید اینجا.
- چشم.
و بعد از جام بلند شدم و رفتم کنار آرشام نشستم.وقتی رقص علیرضا و ترلان تموم شد آرشام به من گفت:نیاز پا میشی برقصیم؟
- باشه.
و بعد از جام پا شدم و همراه آرشام رفتیم تا برقصیم.با این که تانگو نمی رقصیدیم اما بازم فاصلمون با هم خیلی کم بود و براحتی میتونستیم بدون این که دیگرانو متوجه خودمون کنیم با هم حرف بزنیم.آرشام گفت:میدونی خیلی خوشگل شدی خانومم؟
- اررره.
- خیلی هم خوشگل میرقصی.
- توهم عزیزم.
راستشو می گفتم.حرکاتش خیلی مردونه و قشنگ بود.من خوشم نمیومد از پسرایی که مثل خانوما میرقصیدن.نه این که بدم بیاد اما خب رقص آرشامو بیشتر میپسندیدم.یعنی یه جورایی من همه چیز آرشامو میپسندیدم.عاشق شده بودم دیگه.بلاخره رقصمون تموم شد و من با سحر و ترنم هم رقصیدم و بعد از این که همه یه بارو رقصیدن قرار شد اول شام بخوریم و خوردن کیک و باز کردن کادوها بمونه برای بعد از شام.برای شام چند نوع غذا درست کرده بودم:باقالی پلو با ماهیچه،خورست فسنجون و خورشت قورمه سبزی و در اخر میگو.من خودم عاشق میگو بودم و میدونستم آرشامم دوست داره.از اوا پرسیده بودم.بعد از خوردن شام و وقتی مطمئن شدم همه کامل خوردن و راضی هم بودن میزو جمع کردم و بعد از این که یه خورده صبر کردیم تا غذامون هضم بشه به کمک سحر کیکو اوردم و گذاشتم رو به روی آرشام و خودمم کنار آرشام نشستم.سحر با کلی ادا و اطوار چاقو رو اورد و آرشام دستمو گرفت تا باهم کیکو ببریم.کیک شکلاتی بود از اوناییکه من عاشقش بودم و روش نوشته بود:آرشام جان عزیزدلم تولدت مبارک.خیلی دوست داشتم به جای عزیز دلم روش نوشته بشه عشقم اما خب غروری که داشتم خیلی از برنامه هام رو به هم میزد.بعد از خوردن کیک نوبت کادوها بود.که اخرین کادو کادوی من بود که آرشام با دیدنش یه نگاه تشکر امیز و پر محبت بهم انداخت و بعد اروم گونمو بوسید.یه نگاه به امید انداختم که با اخم زل زده بود به ما و از فرط عصبانیت سرخ شده بود.آرشام متوجه نگاهم به امید شد و چشماش به خون نشست.اخم کرده بود.خدایا چرا اخمشم برام دلنشین بود؟چرا از تک تک حالتاش خوشم میومد و یه طوری میشدم؟
بلاخره مهمونا عزم رفتن کردن و بعد از رفتن اونا بود که من رفتم تو اشپزخونه و مشغول شستن ظرفا شدم که متوجه شدم آرشام بدون توجه به من رفت سمت اتاق و دیگه هم بیرون نیومد.یعنی چی اینکارش؟چرا بدون این که بهم شب بخیر بگه رفت خوابید؟یعنی هنوز ناراحته؟دستامو شستم و شیر ابو بستم و راه افتادم طرف اتاق.وقتی رفتم تو اتاق خواب دیدم که به پهلو رو تخت دراز کشیده.رو تخت نشستم و گفتم:آرشام جونم؟
جواب نداد.باز گفتم:آرشام قهری؟
بازم جوابمو نداد.گفتم:ببین آرشام میدونم بیداری و داری به حرفام گوش می کنی.و اینو هم میدونم که متوجه شدی که بین من و امید یه داستانی بوده.اره بوده.منکرش نمیشم.بزار از اولش برات بگم:فقط 15 سالم بود که همینطوری و برای تفریح با یکی از پسرایی که بهم شماره داده بود دوست شدم.اسم اون پسر امید بود.امید تاج بخش.5 سال از من بزرگ تر بود.پسر خوش قیافه ای بود و چشم خیلی از دخترا دنبالش بود.اما به همون اندازه که خوش قیافه بود همیشه بهترینا رو میخواست.حالا منظور من این نیست که من بهترین بودم اما خب امید منو برای دوستی انتخاب کرده بود.اوایل هیچ علاقه ای از طرف من در کار نبود.من فقط به خودم افتخار می کردم که تونستم دل این پسر مغرور و جذابو به دست بیارم.اما بعد از شش ماه...بعد از شش ما وقتی امید مجبور شد دو ماهی رو بره امریکا وابستگی خاصی رو بهش احساس کردم اونقد که تو نبودش اشک می ریختم.بر عکس امید که پسر مغروری بود من اصلا دختر مغروری نبودم و تصمیم گرفتم وقتی امید برگشت به حسم اعتراف کنم.وقتی اومد بهش گفتم...بهش گفتم بهش وابسته شدم و دیگه سعی کنه منو تنها نزاره.اولین تجربه ی دوستیم بود و نمیدونستم که نباید به این راحتیا بهش بگم که بهش حسایی دارم.روزا همینطوری میگذشت و حدود یه سال و نیم از دوستی ما میگذشت که یه روز یکی از دوستام بهم خبر داد که امیدو با یه دختره دیده.اون موقع فکر کردم شکوفه از رو حسادتش به دوستی منو امید این حرفو بهم زده و به حرفش توجه چندانی نکردم و به دوستیم با امید ادامه دادم.همه چی خوب پیش میرفت تا این که یه هو تماسای امید که روزی 5 بار به من زنگ میزد قطع شد.بعد از سه روز بی خبری بهش زنگیدم اما جواب نمیداد.نه اس ام اسامو و نه زنگامو.بعد از دوهفته وقتی من از شدت نگرانی بیش از حد برا امید کارم به بیمارستان کشیده شده بود بلاخره اقا پیداشون شد و تو خیابون که دیدمش و ازش پرسیدم که چرا اینطوری می کنه گفت که از یکی دیگه خوشش اومده.آرشام من واقعا شکستم.اون روز قلبم شکست ولی بازم التماسشو کردم.بعد از رفتنش افسرده شده بودم تا این که بلاخره به خودم اومدم و بعد از مدتی به زور و با کلی تلاش خودم شدم همون نیاز همیشگی.با این تفاوت که این بار کوهی از غرور بودم.این بود اون ماجرایی که باعث نگاه کردن من و امید به هم دیگه میشد.
به خودم اومدم و دیدم که آرشام به سمتم برگشته و داره نیگام می کنه.یعنی اینقد تو خودم بودم که متوجه نشدم آرشام به سمتم برگشته.سرمو تو اغوشش گرفت و گفت:گریه نکن عزیز دلم.
با تعجب گفتم:گریه؟
- اره دیگه.
دستمو به صورتم کشیدم.صورتم خیس خیس بود.یعنی بازم فکر کردن به اون لعنتی اشکمو دراورده؟
آرشام گفت:نیاز میشه یه سوال ازت بپرسم؟
-بپرس.
- تو...تو هنوزم دوسش داری؟
با نفرت گفتم:الان ازش نفرت دارم.
مطمئن بودم لحنم اینقد تاثیر گذار بوده که آرشام فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد.
گفتم:اجازه هست بخوابیم؟
- با این لباسا اذیت نمیشی؟
از این که نگرانم بود خوشحال شدم برا همین چشمکی بهش زدم و با شیطنت گفتم:نگرانمی عزیزم؟نگران نباش خانومت اذیت نمیشه.
و بعد دراز کشیدم روی تخت و چند لحظه بعد دستای آرشام بود که مثل همیشه دور کمرم حلقه میشد و یه تیکه از یکی از شعرای فروغ اومد تو ذهنم و اونو زمزمه کردم:
اری اغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست.
با دلهره طول و عرض سالن رو طی می کردم.نمیدونستم دلیل این همه تاخیر آرشام چیه.ساعت یک نیمه شب بود و آرشام هنوزم از کارخونه برنگشته بود.دلهره تموم وجودمو گرفته بود.صدای چرخش کلید تو قفل در اومد.سریع دویدم به سمت در.آرشام درو باز کرد و اومد تو.تا پاشو گذاشت تو خونه داد زدم:الان وقت اومدنه؟چرا الان اومدی؟چرا نگفتی دیر میای؟کجا بودی؟نگفتی من نگران میشم؟نگفتی نیاز تک و تنها تو یه خونه به این بزرگی اونم با دلهره ای که از نبودن تو....
دیگه نتونستم ادمه بدم و زدم زیر گریه.گفت:پاشو برو تو اتاق.
همین که دهنشو باز کرد متوجه بوی الکلی شدم که از دهنش میومد.ترسیدم.همیشه از مست بودن مردا می ترسیدم.اما با این حال خودمو نباختم و گفتم:باید بگی کجا بودی.دلم هزار راه رفت.البته احتیاجی نیست که تو بگی کجا بودی.از این بوی گندی که از صد فرسخیتم مشخصه معلومه که رفته بودی پی یللی تللی.اره؟
محکم داد کشید:گفتم پاشو برو تو اتاق.نزار دستم به روت بلند بشه نیاز.
- خوبه جناب عالی مقصری منو توبیخ می کنی؟سر من داد میزنی؟
از بازوم گرفت و محکم منو به سمت اتاق هل داد.با خشم داد زدم:بازومو ول کن.تو کی من هستی که بخوای با من با خشونت رفتار کنی؟هان؟تو کیه منی؟نکنه فکر میکنی شوهرمی؟اره؟نه ااقا.اشتباه فکر کردی.منو تو بعد از این که بابات کارخونه رو به نامت کرد از هم جدا میشیم.
با این حرفم منو با قدرت رو تخت پرت کرد و خودشم از اتاق زد بیرون و درو محکم بست طوری که از صدای در از جام پریدم.اخه این چه حرفی بود من زدم؟یعنی واقعا میخوام بعد از این که باباش کارخونه رو به نامش کرد ازش جدا بشم؟نه نه نه من این کارو نمی کنم.اگه این اتفاق بیفته من می میرم.نابود میشم.حالا شانس اوردم با این حرفم نخواست شوهر بودنشو بهم ثابت کنه.وگرنه که گاوم زاییده بود.داد زدم:اگه دوست نداری زمان طلاقمونو میتونیم زودتر اقدام کنیم.من این مدتم دلم به حالت سوخت با خودم گفتم بزار در حقش لطف کنم صبر کنم تا کارخونه به نامش بشه.
داد زد:خفه شو.
بعد از مدتی دیگه صدایی ازش نیومد.فکر کنم روی کاناپه خوابش برده بود.خدارو شکر کردم که رو کاناپه خوابیده.مطمئن بودم مست نیست اما بلاخره مشروب خورده بود و خطر ناک میزد.
*آرشام*
رو کاناپه دراز کشیده بودم و به سقف زل زده بودم.چیکار میخواستم بکنم؟میخواستم به خاطر غرورم از نیاز بگذرم؟توانشو داشتم؟خدایا داشتم؟امروز بابا تو کارخونه منو کشید کنار و گفت که تا دو هفته دیگه کارخونه رو به نامم میکنه و طبق قراری که منو نیاز از همون اول با هم گذاشته بودیم بعد از این که کارخونه به نامم شد طلاق میگرفتیم.هم من و هم نیاز اونقدری غرور داشتیم که نزنیم زیر قول و قرارمون.تا یکیمون از اون یکی میخواست که بزنه زیر قرار و از پیشش نره وضع همین بود.باید حتما یکیمون به اون یکی میگفت که دوستش داره.و مطمئنا این اتفاق هیچ وقت نمیفتاد.ما هردومون کوه غرور بودیم.
بعد از این که بابا این خبرو به من داد دیگه صبر نکردم و از کارخونه زدم بیرون.بی هدف توی خیابونا می چرخیدم.سیگار کشیدم،ودکا خوردم اما...هیچ کدوم ارومم نکرد.
یه چیزی تو گلوم بود که جلوی نفس کشیدنمو گرفته بود.اما نمیتونستم و نمیخواستم ازادش کنم.برام سخت بود گریه کنم.منی که همه میگن تو بچگیامم به زور ازم اشکی میدیدن.همیشه غم و غصه هامو تو خودم می ریختم.نمیزاشتم گریه کردن منو سبک کنه.اما الان دیگه نمیتونستم نفس بکشم.این بغض لعنتی خفم کرده بود.گلومو میسوزوند.بهش اجازه دادم بشکنه.بعد از مرگ مادرم تا حالا کسی گریمو ندیده بود.چند قطره اشک روی گونم جاری شد.اخه خدا چرا غرورلعنتی رو برا بنده هاش گذاشته؟همین غروری که جفتمون داشتیم میخواست بینمون جدایی بندازه..
لعنتی..!
***
صبح با صدای ظرفا از خواب پریدم و نیازو تو اشپزخونه دیدم که داره ظرف میشوره.یاد دیشب افتادم.سلامی بهش کردم و واینستادم ببینم جواب میده یا نه و از جام بلند شدم و پریدم تو اتاق خواب و درو بستم و رفتم حموم.بدنم کرخت شده بود چون رو کاناپه خوابیده بودم و شاید اب گرم حالمو جا میاورد و برا کرختی بدنم خوب بود.از حموم که اومدم بیرون بعد از پوشیدن لباسام از اتاق رفتم بیرون و دیدم که نیاز داره صبحونه میخوره.رفتم سر میز و صندلیو کشیدم عقب و نشستم روش و به نیاز گفتم:نیاز؟
سرشو بالا اورد و با چشمایی که ازش دلخوری معلوم بود زل زد بهم.یعنی چیه؟اما حرفی نزد.گفتم:خواهش می کنم باهام حرف بزن.
با صدای ارومی گفت:بله؟
- من بابت دیشب معذرت میخوام.حالم دست خودم نبود و سرت داد کشیدم و هلت دادم.ازت معذرت میخوام.
سرشو انداخت پایین و باز با همون لحن اروم گفت:اشکال نداره.
- چرا داره.من سر خانومم داد زدم.نیاز منو ببخش.ازت خواهش می کنم.نمیخوام دلخوری رو تو چشمات ببینم.
دوباره سرشو اورد بالا و بهم نگاه کرد.خدای من!چشماش تو اشک غوطه ور بودن.تو چشمای خاصش اشک جمع شده بود.
گفت:من دیشب منتظر تو بودم.منتظر اومدنت.برات شام پختم و منتظرت نشستم.اما تو نیومدی.یه ساعت گذشت.یه ساعت شد دو ساعت،دو ساعت شد سه ساعت و....
تا این که بلاخره اومدی.من که داشتم از نگرانی تلف میشدم و از دستت هم عصبانی بودم با داد ازت دلیل دیر کردنتو پرسیدم و تو فقط گفتی برو تو اتاق.یعنی حق من نبود حتی یه توضیح کوچولو هم بهم بدی؟نه؟نبود؟وقتی دهنتو باز کردی و حرفتو گفتی متوجه بوی الکلی شدم که از دهنت میومد.یادمه ظهر که ازت پرسیده بودم گفته بودی برای شام میای خونه.و من وقتی فهمیدم مشروب خوردی حس کردم...حس کردم... (به این جا که رسید اشکش اومد)حس کردم اون مشروب لعنتی واست از من مهم تر بود که به خاطرش حتی یه خبر هم به من ندادی.حس کردم که تو اون مشروبی رو که میخواستی بخوری به زنت که تو خونه منتظرت بود ترجیح دادی..من از این حسایی که تو باعث شدی بکنم ازرده شدم نه از حرفایی که بهم زدی.
سرشو تو بغلم گرفتم و گفتم:نیاز جان ببخشید.من اشتباه کردم.حالا غذایی که دیشب پخته بودی چی بود؟
- قورمه سبزی.
- ایول چیکارش کردی؟
- ریختمش سطل اشغال.
یعنی اینقد از دست من ناراحت شده که غذایی رو که برای من درست کرده بود رو ریخته بود سطل اشغال؟
موهاشو نوازش کردم و گفتم:ببخشید عزیزم.ببخشید.
- آرشام میشه یه سوال بپرسم؟
- جانم عزیزم بپرس.
- دیشب برا چی مشروب خورده بودی؟فقط خواهشا راستشو بگو.
ساکت شدم.چی می گفتم؟یعنی باید بهش بگم؟اره.اون به هر حال به این زودیا می فهمه.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نیاز...
- آرشام راستشو بگو.
- دیشب بابام اومده بود کارخونه.گفت...گفت که تا دو هفته دیگه کارخونه رو به نامم میکنه و...
اروم گفت:و طلاق.
و از جا بلند شد و در حالی که میرفت سمت اتاق گفت:حالا که میبینم حق داشتی مشروب بخوری.
و سریع رفت تو اتاق.
***
*نیاز*
فصل هشتم
خودمو رو تخت پرت کردم و سرمو فرو کردم تو بالشت تا صدام به گوش آرشام نرسه.حالم خیلی بد بود.خیلی بد.چه قد سخته،چه قد سخته که ببینی عشقت داره از پیشت میره و در حین اینکه میتونی همه کار بکنی اما هیچ کارم نتونی بکنی.من میتونستم برم بهش بگم بمونه و میخوامش.مطمئن بودم اگه بهش بگم بمونه میمونه.تو نگاه آرشام عشقو میتونستم بخونم.اما عشقی که توش غرورم بود.اینکارو میتونستم بکنم اما این غرور لعنتی باعث میشد هیچ کاری نتونم بکنم.بعد از این که یه خورده گریه کردم تکیه مو دادم به دیوار و اهنگ احمدوند روهم گذاشتم و باهاش همخونی کردم و اشک ریختم:اغوشتو به روم نبند بدون تو دق میکنم مثل روزای اول عاشقیم هق هق میکنم هیچ کی نمیتونه تو دنیا جز تو خوشحالم کنه دلخوشه با تو ناخوشیم حتی که دنبالم کنه*من نمیخوام بدون تو تموم این زندگیو نمیشه بی تو وا کنم رو هیشکی دلبستگیو من نمیخوام بدون تو تموم این زندگیو نمیشه بی تو وا کنم رو هیشکی دلبستگیو.
هق هق می کردم.برامم مهم نبود که آرشام صدامو میشنوه یا نه.مهم این بود که دلم میخواست خالی بشم.ولی مطمئن بودم که هر چه قدرم که گریه کنم خالی نمیشم.به قولی پشت این گریه خالی شدن نیست.از عشقم جدا شدن برام سخت بود.خیلی سخت...گوشیم زنگ خورد.اوا بود.جواب دادم:بله؟
- سلام عزیزم.خوبی؟
- سلام.اره.
- چرا صدات گرفته نیاز؟
- خواب بودم.
- وای ببخشید که زنگ زدم بیدارت کردم.راستش یه خبر خوب برات دارم.مطمئنم که به بیدار شدن از خواب می ارزه.
- چی؟
- من دارم عروس میشم!
- چی؟
- میگم دارم عروس میشم.
- نمیفهمم.یه هویی؟مگه میشه؟
- میشه بیام اونجا؟میخوام هم ببینمت هم برات تعریف کنم.
حوصله شو نداشتم.یعنی حوصله ی هیشکیو نداشتم اما گفتم:باشه بیا.
- سه سوت اونجام.فعلا بای.
- خدافظ.
و تماسو قطع کردم.یه دفعه در باز شد و آرشام اومد تو و بدون این که به من نگاه کنه گفت:دارم میرم بیرون.
و بعد سرش رو که تا اون لحظه پایین بود بالا اورد و خواست دهن باز کنه که با دیدن چهره ام دهنش همونطوری باز موند و مبهوت به من خیره شد.بعد از چند لحظه گفت:خدافظ.
اروم زمزمه کردم:خدافظ.
درو بست و رفت.نمیدونستم تو چهره ام چی بود که آرشام تا این اندازه بهت زده شد.از جام بلند شدم و رفتم جلوی اینه.مثل آرشام شوکه شدم.چشمام...چشمام خیلی سرخ شده بود.دلم نمیخواست اوا منو این طوری ببینه برا همین رفتم و یه دوش گرفتم تا بلکه از سرخی چشمام یه خورده کم بشه.خونه اوا اینا نسبت به خونه ی ما دور بود و یه ساعت و نیم طول می کشید تا بیاد.به خاطر همین بر عکس همیشه که در عرض 10 دقیقه دوش می گرفتم این بار وقتی رفتم حموم حدود یه ساعت اونجا بودم.به این حموم نیاز داشتم.بهم ارامش میداد.وقتی اومدم بیرون چشمام یه کمی بهتر شده بود.اما سرم به شدت درد میکرد.حوله رو محکم دور خودم پیچیدم و از اتاق رفتم بیرون تا یه مسکن بخورم.اما تو اشپزخونه با آرشام مواجه شدم.میخواستم عقب گرد کنم که متوجهم شد و خیره شد رو من.من که خجالت کشیده بودم و مطمئن بودم گونه هام تا الان سرخ شده با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:تو اینجا چیکار میکنی؟مگه بیرون نرفته بودی؟
اونم مثل من با صدای ارومی گفت:تازه اومدم.
- اهان.
و برگشتم و خواستم برم که یه هو یادم اومد بهش نگفتم که اوا داره میاد اینجا.برا همین برگشتم سمتش و گفتم:راستی اوا...
که تو اغوشش فرو رفتم.فهمیدم وقتی میخواستم برگردم به سمتش اون تو دو قدمیم بوده.سعی کردم خودمو از اغوشش جدا کنم که محکم منو گرفت و گفت:یعنی اینقد از من بدت میاد که دوست نداری حتی یه ثانیه هم تو بغلم باشی؟
سرمو انداختم پایین و گفتم:نه اصلا اینطور نیس.
منو از خودش جدا کرد و بوسه ای اروم رو پیشونیم کاشت و با لحن محکمی گفت:دیگه برو تو اتاق.سرما میخوری.
سرمو انداختم پایین و گفتم:باشه.
و رومو برگردوندم و به سمت اتاق رفتم که داد زد:راستی اوا چی؟
- اوا میخواست بیاد اینجا.
- باشه.برو دیگه.
وقتی رسیدم به اتاقم رفتم سمت کمد و یه تاپ زرشکی رنگ ساده برداشتم با شلوارک لی ابی.حوصله ارایش نداشتم پس بیخیال صورتم شدم و موهامو هم با کش دم اسبی بستم که درست شبیه دختر بچه ها بشم.
Okay.Blogfa.Com
اوکي بلاگ جامع ترين وبلاگ ايراني